محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

87

مجمع الانساب ( فارسى )

را برد كه قربان كند . » زن گفت : « تو مگر ابليسى ؟ ! هرگز پيغمبر خداى فرزند خود را نكشد . » ابليس گفت : « مىفرمايد كه مرا خداى فرموده است . » زن گفت : « من نيز به فرمان خداى راضىام . » پس ابليس پيش پسر آمد و همچنين گفت ، يعنى پدر تو را مىبرد كه بكشد . گفت : « هرچه خداى فرموده است من بدان راضىام . » ديگر باره ابليس پيش ابراهيم آمد و گفت : « اى ابراهيم ! پسر را مكش كه در خداى عاصى شوى . » ابراهيم گفت : « يا عدوّ اللّه ! من به فرمان تو دست از حكم خداى باز ندارم . » ابراهيم چون به سر كوه رفت سر پسر در كنار گرفت و گفت : « يا بُنَيَّ ! إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ » « 1 » پسر گفت : « يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ . » « 2 » گفت : « اى پدر ! دست و پاى من محكم ببند ! مبادا بجنبم ! » ابراهيم برخاست و دست و پاى پسر محكم ببست و بر دست راست خوابانيد [ 57 ] و خواست كه كارد برنهد . دستش بلرزيد . پسر گفت : « مرا به روى بخوابان تا روى من نبينى و اين كار بكنى و الّا من و تو هر دو عاصى شويم . » ابراهيم دل به خداى داد و پسر را به روى اندر افكند و كارد بر قفاى او نهاد و هرچند زور كرد نبريد و كارد برگشت . در اين حال خداى تعالى جبرئيل را بفرستاد و با وى كبشى پيش ابراهيم آورد و بانگ كرد و بايستاد و گفت : « اللّه اكبر ! اللّه اكبر ! » ابراهيم سر بركرد و جبرئيل را ديد ، دانست كه خداى تعالى فرج داد ، گفت : « لا إله الا اللّه و اللّه اكبر . » پسر برخاست و چون جبرئيل را ديد گفت : « اللّه اكبر و للّه الحمد . » و در خبر است كه هركس كه در وقت عيد گوسفندكشان ، اين كلمات بسيار گويد روز قيامت اين سه كس شفيع او باشند . و خداى تعالى وحى كرد به ابراهيم و گفت : « پسرت را بگوى تا چيزى از من بخواهد . » ابراهيم پسر را بگفت . اسماعيل گفتا : « كردگارا ! هر كس كه بر اين كوه حاضر شود ، او را بيامرز . » و ابراهيم خواست كه آن گوسفند را قربان كند . از پيش ابراهيم برآمد و بدويد و در اين كوه برآمد كه امروز حاجيان سنگ اندازند . و ابراهيم هفت سنگ از پس او بينداخت . ديگر بدويد و هفت ديگر بينداخت ، چنان‌كه به سه نوبت بيست و يك سنگ بينداخت . پس او را بگرفت و بكشت . و اين سنّت از ابراهيم بماند تا روز قيامت . و

--> ( 1 ) . سورهء « صافات » ، آيهء 102 . ( 2 ) . همان .